پرشین بلاگ، تحریم!
از این به بعد اینجا می نویسم:
http://orderofserpent.blogspot.com
از دوستان خواهش می کنم که لینک پیوند مرا عوض کنند.
دلایلش هم کاملا شخصی است و مربوط می شود به تنظیمات این پلتفرم.
نظرات () این نوشته، قسمتی کاملا خام از داستان بلند من است که به تازگی شروع به نوشتن و پرداختن به آن کرده ام.
قطره های باران سر و صورت او را نوازش می کرد.از غرش آسمان لبخند بر لبانش می دوید و هنگامی که صدای آزاد شدن انرژی را می شنید، تمام قدرت یک صاعقه را می بلعید.سرما را به آغوش می کشید.برای او، سرما لذت بخش بود.
در حال قدم زدن، آسمان را نگاه می کرد و از جریان انرژی و حرکت غیر عادی خون در رگ هایش، متوجه می شد که رعد و برق دیگری در راه است.
همراهش، انسانی عادی بود که به اعتلا اهمیتی نمی داد.پایین ترین و بی ارزش ترین انسان ها در نگاه او، انسان هایی بودند که نسبت به روح و ذهنشان بی اهمیتند و تنها دنبال آرامبخش هایی از نوع موجودات مادی و ماشین هستند.
سرش را پایین آورد تا راه را بهتر ببیند.در نزدیک او، کودکی خود را نزدیک پنجره ی آشپزخانه ی یک رستوران ارزان قیمت مچاله کرده بود تا گرم شود...یا از بوی خوراک های معمولی و نه چندان سالم آنجا، لذت ببرد.
با دقت به او نگاه کرد.احساس عجیبی به او دست داد.مچ هایش گرم و کف دست هایش روشن شد.انسان هایی که چشم سوم ضعیف یا بسته ای داشتند، نمی توانستند این را ببینند.همراهش متوجه نشد.ولی کودک نیم خیز شد و با دقت به دستان او نگاه کرد.
- دستات نورانی ان!
- اسمت چیه؟
- سامان...تو کی هستی؟ دستات نور می زنه! نور طلایی!
- من...
همراهش در حالی که به دست های او نگاه می کرد وارد بحث شد: "قضیه چیه؟ این بچه هه چی می گه؟"
در حالی که با دقت به کودک نگاه می کرد به سمت همراهش زمزمه کرد: "از اینجا برو."
همراهش همانجا ایستاده بود و با تعجب به آن دو نگاه می کرد.او برگشت و در چشمان همراهش نگاه کرد.به نئورون های او نفوذ کرد و دستور را این بار، با استفاده از قدرت فرا انسانی اش صادر کرد.همراهش برگشت و از آنجا دور شد.
به سمت پسرک که همچنان با تعجب به او نگاه می کرد رفت و جمله اش را کامل کرد.
"من آریا هستم.دست هات رو از دستکش در بیار."
پسرک با چشمانی که از شدت تعجب بزرگ شده بود، در حالی که دستکش مشکی سوراخ سوراخی را از دست راستش می کشید تا از دستش در بیاید از آریا پرسید: "چرا؟ چرا درشون بیارم؟"
پس از اینکه سوالش تمام شد، دست راستش از دستکش بیرون آمد.با دیدن دست راستش فریاد کوتاهی کشید.دست راستش نور آبی کم رنگی داشت.
- دستم نورانیه! مثه مال توه!
- آره، درسته.
- چرا دست تو نورش طلاییه؟ چرا اصلا دستامون نور می زنه؟
- چون...
فکر تازه ای به سر آریا زد.
- دوست داری بریم شام بخوریم؟
- آخه...
- بیا بریم، ماشین من دو تا کوچه بالاتره.
- آخه اگه من امشب پول فالایی رو که فروختم به صالح گوش بر ندم، گوشمو می بره!
- نگران نباش.دیگه هیچکس نمی تونه گوشتو ببره.هیچ کس.
- ولی من مدرسه هم می رم!
- مدرسه به درد ما نمی خوره، سامان.ما به درس احتیاجی نداریم.همه ی اطلاعات اینجاست.
آریا در حالی که با انگشت سبابه ی راستش به پیشانی اش ضربه می زد، به راه افتاد.سامان سرش را پایین انداخت و به کفش های پاره اش نگاه کرد.آریا لحظه ای ایستاد.سپس با لبخند گفت: "کفش های جدید هم می تونی بخری...برادر."
سامان که نمی دانست چه باید بکند، به دنبال آریا به راه افتاد.
نظرات () در گوشه ای نشسته بودم و سرم را که پر از افکار سیاه و سفید بود، در زندان دستان سردم اسیر کرده بودم.
چشمانش فراموشم نمی شود.هیچ وقت.
ژاکت رویی را از تنم در آوردم تا سرما بیشتر به بدنم نفوذ کند.چند متر آن طرف تر، چند سگ را به لاشه ی آهنی بی جان یک کادیلاک، که رنگ اولش دیگر قابل تشخیص نیست، بسته اند.سگ ها از هنگامی که اینجا نشسته بودم، تا همین چند لحظه ی پیش غریده بودند ولی حالا بی تفاوت در برابر من ایستاده بودند و به من زل می زدند.
بلند شدم و به سمت آن ها گام برداشتم.ژاکتم را طوری روی دو تا از آن ها انداختم که هر دویشان را گرم کند.ولی سگ ها جا به جا شدند و ژاکت روی زمین سرد قبرستان افتاد.
بین سگ ها رفتم تا ژاکت را دوباره روی آن ها بیندازم.این بار فقط آن یکی، که کوچکتر به نظر می رسید.
صدای او در گوشم می پیچد.صدایش طنین انداز است.
پیراهن بافتنی کرم رنگی را که از او هدیه گرفته بودم از تنم در آوردم.شالی که به سرش می بست ولی، همچنان دور گردنم بود.پیراهن را روی سگ دیگری انداختم.سه سگ دیگر بدون توقع به من نگاه می کردند.آخرین بالاپوشم را هم بعد از بافتنی گرم، در آوردم و روی آخرین سگ خوش شانس انداختم.
برگشتم سر مزار او.به پشت روی سنگ مشکی سردی که عکس او را بر پوست خود داشت، دراز کشیدم.دستانم را باز کردم و به آسمان نگاه کردم.آسمان صاف، که اینگونه اجازه ی سرد شدن خون گرم مرا می داد.
چهره اش را مجسم کردم تا بهتر بتوانم با او صحبت کنم.
- آمدی؟...
- آمدم...
صدای خنده هایش گوش هایم را نواخت.سرما بالا تنه ی عریانم را در آغوش گرفت.استخوان هایم با خشونت گرما را از خانه ی خود بیرون می کردند.اما این، خفیف ترین احساسی بود که داشتم.صحبت کردن با او، مرا به دنیای دیگری می برد و باعث می شد همه چیز را مثل یک بازی بچگانه ببینم.مرگ، زندگی، بهشت، جهنم، هیچ، همه...در برابر او زانو می زد.اسمش، یادش...شاید وجودش...
او در صحبت نمی گنجد.باید با معشوق یکی شوم.باید با من یکی شود.باید با هم یکی شویم.با کلمات بازی می کردم تا راهی برای یکسان شدن ارواحمان پیدا کنم.
فرشته ای را دیدم که به سمت من می آمد.نورانی با دستان باز.ایستادم.فرشته همچنان نزدیک می شد.پرسیدم: "چه هستی؟" پاسخ داد: "نور".فریاد زدم: "گمشو، هم پای من نیستی، پست و دونی."
نورش بی نور شد و به عدم سقوط کرد.
به آرامی نجوا کردم :"سعی نکن مرا به منجلاب ارواحت بکشی! من متعلق به منشاء وجود همه چیز هستم.من پیرو آورنده ی نور و حقیقت هستم.تو هیچ نیستی.تو سیاه چاله ای."
دستان گرمی را روی شانه هایم احساس کردم.معشوق من آمد و منشاء ما دو را به رستگاری ابدی رساند.ارواحمان یکی شد و در برکه ی ابدیت شنا کردیم و به سمت او برنگشتیم...
نظرات () همه جا تاریک بود.هیچ صدایی به گوشش نمی رسید.هوا کم بود.همه اش خاک بود.دست و پا می زد.بدون وقفه.برای رسیدن به نور با تمام وجودش می جنگید.چشمانش را باز نمی کرد.می ترسید خاک به آنها نفوذ کند و به چشمانش آسیب برسد.بوی خاک مشامش را اشباع کرده بود.فقط از بینی می توانست مقدار کمی هوای مرطوب به داخل شش هایش هدایت کند.
عضله هایش می سوختند.خون با تمام قدرت به عضله هایی که بی رحمانه از آن ها کار می کشید، شره می کرد و کمبود اکسیژن باعث می شد تا احساس بی وزنی کند.ولی تسلیم نمی شد.تمام هدفش این بود که به سطح برسد.دست راستش که به سختی خاک را به سمت بالا می شکافت، رها شد.دست راستش از خاک بیرون بود.لحظه ای ایستاد تا متوجه شود چه رخ داده است.سپس با بیشترین سرعت ممکن شروع به مبارزه کرد.
هنگامی که به طور کامل از خاک بیرون آمد، نفس عمیقی کشید و ایستاد.خاک را از بدن عریانش تکاند.چشم هایش را با دست پاک کرد و سپس با شوق چشمانش را باز کرد.
هیچ.همه جا تاریک بود.از نور خبری نبود.مردمی را می دید که در تاریکی راه می روند و می نالند، به یکدیگر غر می زنند و گاهی هم با نا امیدی به آسمان نگاه می کنند.سرش را پایین انداخت و نگاهش به گودالی که کنده بود افتاد.انتهایش معلوم نبود.از بی انتها به سطح رسیده بود.فکر می کرد غیر ممکن است.به آسمان نگاه کرد و جای خالی خورشید را نگریست.سپس چشمانش را بست.
مردم دور او جمع شدند.او می درخشید.بدنش نور کم سویی داشت.افرادی که نزدیک او بودند با تعجب به او نگاه می کردند و کم کم به حلقه ی دور او اضافه می شدند و آهسته به یکدیگر می گفتند: "او می درخشد!! نگاه کن! می درخشد!"
نوظهور،در حالی که همچنان چشمانش بسته بود، سرش را به سمت بالا گرفت.نوری که از بدنش منتشر می شد، هر لحظه در حال تشدید بود.نور، آن قدر قوی شد که افراد نزدیک او چند قدم به عقب رفتند و دست هایشان را محافظ چشم هایشان کردند.او همچنان روشن تر می شد.آن قدر نورانی شد که دیگر نمی توانستند مستقیم به او نگاه کنند.جای او دیگر روی زمین نبود.
چشمانش را باز کرد.نقطه ای از آسمان را که قبلا به آن می اندیشید پیدا کرد.زمین اطرافش گرم شد.از خاک زیر پایش، جوانه های سبزی شروع به روییدن کردند.خاک، گرم و روشن شد.مردم در بهت به جوانه های سبزی که در کنار پای او می رویید، چشم دوختند.روی هوا معلق شد و در حالی که به سمت آسمان پرواز می کرد، فریاد زد: "من!".
نظرات ()
نظرات () امروز.
روز تولد من.
قهرمان قصه های بچگی خود بودم.قهرمان امروز خود هستم.مدتی است شمشیر را زمین گذاشته ام تا نفسی تازه کنم.زخم خورده ام زیاد و از کسانی که شمشیرشان را برای همیشه زمین گذاشته اند، سخت دلخور.کسانی که مردگان متحرکند و انرژی حرکتشان به مرده می ماند.
خود بوده ام با این دسته از نا امید های به ظاهر موفق و واعظان بدون بینش.همان تماشاچیان نابودی بشریت که با بوی خون خو گرفته اند.در جنگل گرگ ها می درند و موجودات ضعیف تر از لاشه ها سهم دارند.این ها که نمی جنگند، از لاشخور ها هم کمترند، نه جرات شکار دارند، نه جگر خوردن لاشه های باقی مانده را.خودشان را می خورند و...به ظاهر به گرگ ها بی اعتنا هستند ولی ظرفیت وجودیشان حقیقت وجود گرگ ها را تاب نمی آورد.مثل تک شاخی که به علت غلتیدن در خون بقیه ی حیوانات بی گناه جنگل، دیگر "Vegeterian" نیست و گوشت خواریست که از قبول کردن حقیقت به لجن کشیده شدن اصلش، آنقدر می ترسد که از گوشت تن خودش می خورد و با اینکه می داند، از خودش می پرسد چرا خونش دیگر زخمی را شفا نمی دهد.
مواظب باشید خون مهتاب، شب هایتان را رنگین نکند...آرین، ١ آذر سال سیاه ١٣٨٩.
نظرات () - عوض کن این آهنگو! چیه؟ خوشم نمیاد!
- آره جالب نیست! سی دی محمده! بزن آلبوم بعدیش.
- اه؟...آهان این خوبه! معین هم داره!
دوستی که کنارم نشسته بود، صدای ضبط ماشین را بلند تر کرد.
دو ماشین سواری که در حال مسابقه دادن با هم بودند، از کنار ما رد شدند.
- روانیا رو نگاه کن!
- بذار حالشو بکنه!...تا قبل از اینکه فدای سر من شه!
- آهنگای ایرانی قدیمی هم خوبن ها!
- آره!...ور نرو با ضبط دیگه! بذار همون رو گوش کنیم!
- Coldplay نیست توش؟
- چه ربطی داره Coldplay به معین؟
- نداری؟؟؟
- نه ندارم.رو اون مموری بود که گم شد!
- زکی! تو این ماشینت چی داری، تو؟
به آهنگ معما که رسید دست از سر ریموت کوچک ضبط برداشت.
سر کوچه، یک گربه ی خوشرنگ و بی حال مانع عبور من شد!
- بوق بزن، آرین!
- ساعت 1 صبه ها!
کمی با ماشین عقب و جلو رفتم تا بلکه بترسد و حرکت کند ولی فایده ای نداشت.
- عجب سمجه ها! اینم از زندگی سیر شده!
به من نگاه کرد تا عکس العملم را ببیند.
یک نگاه معنی دار طولانی هدیه اش کردم تا با دستپاچگی جمله ی بعدیش را بگوید.
-حالا اون غذاتو که نخوردی رو بنداز شاید بخوره!
تکه گوشت را از میان آغوش گرم دو نان، که گوشت و مخلفات ساندویچ را، در زندان دوست داشتنی تنشان نگه داشته بودند، بیرون کشیدم و به سویش پرت کردم.به سمت تکه ی گوشتی که کنارش انداخته بودم حمله ور شد و در یک چشم به هم زدن در حالی که تکه گوشت را مانند بچه اش -شاید کمی سفت تر- به دندان گرفته بود، به پیاده رو جهید.در نهایت، درون کوچه پیچیدم و رو به روی در پارکینگ ماشین را نگه داشتم، تا در پارکینگ را باز کنم.
نظرات () - پس پروازت کی شد؟
- سه شنبه.
-هفته ی دیگه؟
- آره...
با دقت بهش نگاه کردم.دوستش داشتم؟ با رفتنش چه اتفاقی برای من می افتاد؟ ضعیف می شدم؟ قوی تر می شدم؟ همیشه شنیده بودم که هر چیز که انسان رو نکشه، قوی ترش می کنه.نمی دونستم تا ثانیه ی بعدی از تو چشمام افکارم رو می خونه.من عقیده ی دیگه ای داشتم...
- آرین عیبی نداره! هرچی که آدمو نکشه...
- آدمو عجیب تر می کنه...
- قوی تر می کنه!
- نظر من همونی بود که گفتم! قهوه ت سرد نشه...
شروع کرد به خوردن قهوه اش.نه، در عرض دو دقیقه قهوه ی جوش سرد نمی شد.ولی قلب من کم کم یخ می کرد.تا برسم به کافی شاپ، خیس خیس شده بودم.از وقتی که فهمیدم رفتنش قطعی است، باران گرفته بود.آسمان سیاه برای من می باری؟ یا...
- آرین من نمی خوام رابطه مون قطع بشه ها...
رابطه ی راه دور هیچوقت طولانی تر از دو سه هفته موندگار نیست عزیزم...
- باشه حتما.من ایمیلم رو بهت می دم.شماره هامم که داری.
- آره! بهت زنگ می زنم!
نه...
- خوشحال می شم.
زنگ نمی زنی...
مشغول شدم به هم زدن کاپوچینویی که جلوم بود.
- شکر ریختی؟
- نه.تلخ می خورم.
- پس چرا هم می زنی؟
چرا؟ شاید سعی دارم تلخ ترش کنم...
- اوه! عادت!
لبخند زد.
به چی لبخند زدی؟
- آرین من به خونه گفتم که بیشتر از نیم ساعت کارم طول نمی کشه.مهمونم داریم...
خونه ی فعلی نه؟ اونور خونه ت بزرگتر و قشنگتره نه؟
- باشه.اینا که تموم شد می ریم.
- باشه.
هیچوقت من رو به قلبش راه نداد.یا شایدم سعی می کرد نشون نده که راه داده.نمی دونم.من که توی ذهنش نبودم...یا توی قلبش...
اه لعنتی چقدر زود تموم شد!
- بریم؟
بریم؟ یا برم؟ چون تویی که داری می ری...
- بریم.
رفتم که قهوه رو حساب کنم.کافی شاپ طبقه ی بالای یه رستوران بود بنابراین باید توی صندوق رستوران حساب می کردی.عادت نداشتم به اینجور کافی شاپ ها.رفتم حساب کنم.مردی که پشت پیشخوان بود به او اشاره کرد که داشت برام شکلک در می آورد.
- بیا! این دفعه رو من حساب می کنم.
- نه، نه.بده من اون کاغذو...
نذاشت من حساب کنم.وقتی داشتم سعی می کردم کاغذو ازش بگیرم، کارگر اونجا چیزی به من گفت که به علت کهولت سنش متوجه نشدم.تسلیم شدم.حساب کرد و بقیه ی پول رو هم به کارگر داد و سمت در رفت.منم پشت سرش رفتم.
خونشون زیاد دور نبود.دو سه دقیقه پیاده روی.خداحافظی کردم و رفت.هفته ی بعدش پرواز داشت.دیگه ندیدمش.دو روز قبل از این که بره با اس ام اس ازش خداحافظی کردم.نمی تونستم تلفنی ازش خداحافظی کنم.قدرتشو نداشتم.
رفت؟ آره رفت...باید با فرد جدیدی آشنا بشم؟ نمی دونم...
سرم را روی میز کامپیوترم گذاشتم و به معنای آهنگ Black hole sun گروه Soundgarden فکر کردم.آینده چیه؟ آینده ای دارم؟ حتما دارم.حتما...در حالی که صدای کریس کرنل شعر فسلفی گروهشون را با دقت ادا می کرد، همراهش زمزمه کردم: Black Hole Sun Won't you come...
Soundgarden - Black Hole Sun
In my eyes, in disposed,
In disguise:as no one knows
Hides the face Lies
The snake, the sun
In my disgrace
Boiling heat, Summer stench
'Neath the black
The sky looks dead
Call my name
Through the cream
And I'll hear you
Scream again
Black hole sun
Won't you come ?
And wash away the rain
Black hole sun
Won't you come ?
Won't you come ?
Stuttering
Cold and damp
Steal the warm wind
Tired friend
Times are gone
For honest men
And sometimes
Far too long
For snakes
In my shoes
A-walking sleep
And my youth
I pray to keep
Heaven send, Hell away
No one sings
Like you anymore
Black hole sun
Won't you come ?
And wash away the rain
Black hole sun
Won't you come ?
Won't you come ?
Black hole sun
Won't you come
And wash away the rain
Black hole sun
Won't you come ?
Won't you come ?
Hang my head
Drown my fear
Till you all just
Disappear
Black hole sun
Won't you come ?
And wash away the rain
Black hole sun
Won't you come?
Won't you come
نظرات ()